شیدا شیرازی

دا

در کتاب در 21/11/2009 در 03:50

چند وقت پيش در سايت سينمای ما خواندم که تهمينه ميلانی دوست دارد فيلم از کتاب ” دا” بسازد و مريلا زارعی هم دوست دارد در اين فيلم بازی کند.
نام کتاب ” دا ” را قبلا نشنيده بودم. با کتاب فروشی شهرمان که نامش “فروغ” است تماس گرفتم و پرسيدم آيا اين کتاب “دا” را دارند يا نه؟
کتاب فروش گفت که اسم اين کتاب را هم نشنيده است. پرسيد که در چه مورد است و مال چه انتشاراتی است؟ من که از اينترنت مشخصات کتاب را در آورده بودم گفتم: از انتشارت حوزه هنری است و خاطرات جنگ است. کتاب فروش گفت: نه جانم. ما از اين کتاب ها نمی آوريم، کسی اينجا نمی خواند. فروش نمی رود و….

کتاب فروش که نا اميدم کرد به دوستی که قرار بود چند روز بعد از ايران بيايد تماس گرفتم و خواهش کردم که کتاب را برايم بياورد. قبل از پرواز تماس گرفت و گفت کتاب ناياب است و هرچه گشته نتوانسته پيدا کند. هرچه دست يابی به کتاب “دا ” مشکل تر مي‌شد عطش من برای خواندنش بيشتر. تا اين که دوستم آمد و به ديدنش رفتم و برايم سوغات گز و شيرینی و يک کيلو سبزی خوردن تازه و کتاب “دا” را آورد. پرسيدم : مگه نگفته بودی گيرت نيامده؟
گفت: ايران که اينجا نيست ما غريب باشيم و شما هر بلايی سر ما بخواين بيارين . اون جا ما آشنا ماشنا زياد داريم.
با خنده گفتم : دست شما و آشنا ماشناهاتون درست!
حرف رو کوتاه کردم و به خانه رفتم. 800 صفحه پر از جنگ و خون و فاجعه و مرگ و اسارت وعشق و ايثار را در دو روز خواندم و بارها کتاب را بستم تا صحنه ها از پيش چشمم کنار روند.
کتاب “دا” داستان دختری 17 ساله است که همراه بقيه مردم خرمشهر تا آخرين لحظه از شهرشان دفاع مي‌کنند. نويسنده کتاب جزيياتی را شرح مي‌دهد که از حد تحمل نسل ما خارج است.
من هم با دوستانی که گفته بودند اين داستان سينماييست موافقم. تا به حال فيلم هايی جنگی زياد ساخته شده است. اما برای من نوستالژيک ترين فيلمی که مرا ياد جنگ بياندازد آژانس شيشه اي بود و اين اواخر روز سوم.
اما وقتی کتاب دا را خواندم تازه به عمق فاجعه پی بردم و دانستم که سينمای ايران حقش را هنوز به جنگ ادا نکرده است.

نابودی يک شهر در کمتر از 35 روز، خود سينماست، جايی است که زندگی عادی مردم يک شهر سينمايی ميپ شود. يقين دارم که جوان‌های خرمشهر زمانی که از شهرشان دفاع مي‌کردند و زير آتش و گلوله بودند ، گاهی پيش خودشان فکر ميکردند : مثه فيلماس….

آواز در باران

در تهران امروز، سینما در 10/11/2009 در 18:25

ستون امروزم در تهران امروز

اختصاصي از جشنواره فيلم كلن

شيدا شيرازي/ آلمان
تهران امروز

1 – آخرين روز‌هاي ماه اکتبر، استان نوردهايم وستفالن آلمان ميزبان جشنواره فيلم هنري کلن‌- بن بود. اين جشنواره مخلوطي از جشنواره و گالري است. اين فستيوال در کنار گزينشي از فيلم‌هاي کوتاه، نيمه‌بلند و بلند هنري و به اصطلاح کولت، نمايشگاه‌هاي متعددي از ديگر رشته‌هاي هنرهاي تصويري مانند نقاشي، عکاسي و ويدئو آرت برگزار مي‌كند.
سياستگذاران اين جشنواره که همان مديران فيلم فستيوال معروف فميناله (جشنواره فيلم زنان) هستند، در گزينش فيلم‌ها و هنرمندان اين جشنواره نيز به زنان بي‌توجه نبودند. از زنان هنرمند حاضر در جشنواره مي‌توان به شيرين نشاط، هنرمند ايراني- آمريکايي (زنان بدون مردان) و خانم کلوديا ليوسا (شيره غم؟) که در رقابت با «درباره الي…» فرهادي در برليناله سال گذشته برنده خرس طلايي شد، اشاره کرد.
فستيوال، با فيلم «لبنان» برنده اصلي بخش مسابقه فستيوال فيلم ونيز آغاز شد. فيلم لبنان که از دريچه داخلي يک تانک گرفته شده، فيلمي بسيار تکان‌دهنده است. اين‌بار دوربين سينماگر، جنگ را از زاويه ديد نظامياني نشان مي‌دهد که درون يک تانک نشسته‌اند. کارگردان فيلم، سامول موز که در جشنواره حضور داشت در کنفرانس مطبوعاتي فيلم از عشق به صلح جهاني گفت که انگيزه اصلي‌اش براي ساخت اين فيلم بوده است؛ فيلمي که نشان مي‌دهد که جنگ براي هر دو طرف زجرآور است و هر دو طرف بازنده هستند.
از نکات برجسته ديگر جشنواره اشاره جشنواره به 20 سالگي سقوط ديوار برلين بود. منتخبي از فيلم‌هاي آلماني که به واقعه فروپاشي ديوار برلين مي‌پرداختند نيز در اين فستيوال به نمايش درآمدند. از فيلم‌هاي کوتاه و نيمه‌بلند جشنواره مي‌توان به فيلم قصابي ( محصول آمريکا) اشاره کرد.
برنده اصلي جايزه 15 هزار يورويي جشنواره امسال فيلم «ولفي» اثر وسيليج سيگارو (محصول روسيه) بود. نماينده سينماي مهاجرت ايران، «زنان بدون مردان» دست خالي از اين فستيوال رفت.
2 – «this is it»! فيلم مستند «this is it» اين روز‌ها طرفداران مايکل جکسون را به‌جاي سالن‌هاي کنسرت به سالن‌هاي سينما مي‌کشاند. اين فيلم مستند که به فاصله چند ماه بعد از مرگ جکسون روي پرده‌ سينماهاي جهان رفت، تسکيني براي هواداران وي به‌شمار مي‌رود.
جکسون قرار بود که آخرين تور خود را از لندن آغاز کند. تمرين‌هاي وي براي هرچه کامل‌تر و عالي‌تر برگزارکردن اين کنسرت، دستمايه اين مستند است. دوربين بيش از 100 ساعت از مايکل جکسون پشت صحنه فيلم گرفته است. براي دوستداران او ديدن اينکه چگونه اين هنرمند با دقت به کوچک‌ترين جزئيات سعي در هرچه بهتر برگزار کردن اين کنسرت داشت، جالب توجه است.
اين فيلم، هنرمندي کامل‌گرا (پرفکتسيونيست) را نشان مي‌دهد که هم مي‌خواند، صحنه‌آرايي مي‌كند، موزيک را تنظيم مي‌کند و اين شوي عظيم را به عبارتي يک تنه کارگرداني مي‌كند.
علاقه‌مندان مايکل جکسون، سالن‌هاي سينما را پر کردند. ديدن كارهاي او بر پرده بزرگ سينما نيز جذابيتي غيرقابل وصف دارد.
زندگي و مرگ اين مرد هنرمند سياهپوست، بسيار تلخ بود. اين مستند فقط توانسته قسمتي از تلاش اين هنرمند را نشان دهد؛ تلاشي که هرگز به ثمر نرسيد، هرچند که با مرگش، آخرين آهنگش همه رکوردهاي فروش را شکست اما هرگز صحنه ديگري شاهد اين تمرينات نخواهد بود.
3 – سينمايي است در اين نزديکي که صفاي کبابي‌هاي دربند دهه 50 و کافه‌هاي پاريس را يکجا دارد. سينمايي اوپن اير است. حياطي است بزرگ و پر‌دار ‌و ‌درخت که در نگاه اول باغي خصوصي به نظر مي‌آيد، باغ پر از ميز‌هاي گرد سفيد فرانسوي کوچک با صندلي‌هاي حصيري. روي هر ميز گلدان کوچک گل رزي است که فضا را عطرآگين مي‌كند. نهر کوچکي از ميان ميز‌ها مي‌گذرد. غروب‌هاي تابستان بوي گل‌هاي رز و اقاقي و نم خاک مست‌کننده است. مردم از هر قشري مي‌آيند. تاريک که مي‌شود، پرده عظيم سپيدي بالا مي‌آيد. با بالا آمدن پرده، صدا‌ها مي‌خوابد.
فيلم شروع مي‌شود: فيلم اين هفته «آغوش‌هاي شکسته» پدرو آلمادوار است. فيلم را در فستيوال فيلم کن ديده‌ام اما اين کجا و آن کجا. در فستيوال فيلم خبرنگاران معمولا فيلم را در اکران اول (در جهان) که معمولا ساعت هشت صبح است، مي‌بينند، در سينمايي عظيم و چندطبقه که صدها نفر را در خودش جاي مي‌دهد. آنجا فيلم را حرفه‌اي‌تر مي‌بيني، قضاوتش مي‌کني، نقدش مي‌کني، سعي مي‌کني در تاريکي يادداشتي برداري اما اينجا نه. اينجا آمده‌اي که از فيلم لذت ببري. نگاه نگران پنه‌لوپه کروز را دوست داري، فيلم را با فيلم قبلي پدرو آلمادوار، «بازگشت» مقايسه نمي‌کني و نمي‌گويي که «بازگشت» شاهکار آلمادوار است.
فيلم پر است از عشق و ناکامي. سوز سرماي شب پاييز از لباست مي‌گذرد و مي‌لرزي. نم اشکي بر چشمت مي‌نشيند که نمي‌داني از آن لحظه لرز بود يا از مرگ عشق در فيلم. فيلم که تمام مي‌شود، مردم دل‌شان نمي‌خواهند بروند. بيرون که مي‌آيم لحظه‌اي مي‌ايستم و به ساختمان سينما نگاهي مي‌کنم.
کارخانه‌اي متروک است که از جنگ جهاني دوم به جا مانده است. نه نمايي دارد و نه نام و نشاني. در ته کوچه بن‌بستي است که زماني منتهااليه شهر بوده است. نمي‌دانم چه کسي حياط کارخانه زشت و سياه را به چنين باغي تبديل کرده و سالنش را به رستوران. نمي‌دانم که اولين‌بار چه کسي ايده داده که بياييد اينجا را سينما کنيم، اما دلم مي‌خواست بشناسمش تا از او تشکر کنم، براي فيلم‌هاي خوب، فرهنگ و براي آباداني کارخانه زشت متروک.سينما شدن بهترين اتفاقي بود که مي‌توانست براي اين کارخانه بيفتد. ساختمان متروکه‌اي که مي‌توانست در بهترين شرايط محلي براي فرار از سرماي پانک‌ها و کارتن‌خواب‌ها باشد، محل فرهنگ شده است. با کمترين هزينه فيلم‌هاي روز را بر پرده سينما مي‌بيني. شايد صندلي‌ها استاندارد نيست و ميليون‌ها خرج نکرده‌اند اما صفايش جذبت مي‌كند.
از اين پس هر هفته در اين ستون از فيلم‌هايي که ديده‌ام خواهم نوشت يا از فستيوال‌هاي فيلم و مسائل پيرامونش. اما دوست دارم از کارخانه‌هاي متروک بيشتري بنويسم که سينما شده‌اند، از پرده‌هاي بزرگي که ديده‌ام در شهرهاي کوچک اسپانيا نصب مي‌کنند و بچه‌هاي کوچک کم‌بضا‌عت به همراه توريست‌هاي ثروتمند روي شن‌ها مي‌نشينند و فيلم مي‌بينند.
بنويسم چراکه اينهاست که سينما را سينما مي‌كند.

زنان بدون مردان

در روزانه ها، سینما در 02/11/2009 در 01:15

شنبه شب اولین اکران فیلم زنان بدون مردان ساخته شیرین نشاط در آلمان بود. فیلم در فستیوال فیلم هنری کلن و در بخش مسابقه اکران شد . . گزارش اکران فیلم را کار کرده ام که اینجا خواهم گزاشت.
این هم چند عکس

ادامه دارد!!!!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.